أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
128
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
در « 1 » نيمهء چاه بداشت و يوسف را بدان « 2 » سنگ نشاند . پس گفت : اى « 3 » يوسف ، جبّار عالمت « 4 » سلام مىكند و مىگويد برادرانت « 5 » ذل و چاه مىخواهند و من عزّ و جاه مىخواهم . ايشان در باب تو « 6 » درد و آه مىخواهند ، و من تخت و گاه مىخواهم . « 7 » بجلال و قدر من [ 34 ب ] كى در باب تو آن پيدا شود ، كه مضمون مشيّت « 8 » رحمن است . نه آن كى مقصود كيد برادران است « 9 » . « وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ . » « 1 - » زود باشد ما مكنون اين تعبيه آشكارا كنيم « 10 » ، و مضمون اين قضيّت پيدا كنيم ، « 11 » و آن ولايتى كى ترا منتظرست مهيّا كنيم « 12 » ، و حاسدان و دشمنان ترا در پيش تخت عزّ « 13 » تو ذليلوار برپاى كنيم « 14 » ، تا تو در ايشان مىنگرى و ايشان در فعل خود مىنگرند ، و تو ايشان را از افعال ايشان ياد مىدهى و ايشان تشوير و خجالت « 15 » آن « 16 » مىخورند : « 17 » « فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ . » « 2 - » موعظه : در روزنامهء خود آن نويس كى توانى كى برخوانى . بار چندان جمع كن كى توانى كى بردارى ، و بدست و پاى آن كن كزو « 18 » اهانت بدل « 19 » در نيارى . به زبان « 20 » آن گوى و به چشم آن بين كزو « 21 » ندامت بدل در نيارى . اهل معانى را اختلاف است « 22 » كى تعبيهء حق تعالى « 23 » در انداختن يوسف به چاه چه بود ؟ گروهى چنين « 24 » گفتند كى : آن چاه صد و هشتاد گز بود ، شداد عاد كنده بود « 25 » .
--> ( 1 ) - + آن ( 2 ) - بر آن ( 3 ) - يا ( 4 ) - عالم ترا ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - « در باب تو » ندارد ( 7 ) - + اى يوسف ( 8 ) - + ملك ( 9 ) - + قوله تعالى ( 10 ) - پيدا كنم ( 11 ) - آشكارا كنم ( 12 ) - كنم ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - كنم ( 15 ) - حسرت ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - + قوله تعالى ( 18 ) - كه از آن ( 19 ) - بتن ( 20 ) - بزفان ( 21 ) - كه ازو ( 22 ) - + در آن ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - + و از عاديان ( 1 - ) سورهء يوسف / 15 ( 2 - ) سورهء يوسف / 58